گنجور

 
کمال خجندی
 

ای صبا چند روی بر د جانان گستاخ

در شب تار بر آن زلف پریشان گستاخ

باشد اینها حرکات خنک و بادسری

که در آن روضه کنی گشت شهستان گستاخ

زلف کجدار که با روی نو پهلو نزند

هندوانرا نتوان کرد به ترکان گستاخ

گر برم نام لبت گریه کنان خرده مگیر

این که خودم ساخته بر لب خندان گستاخ

لوح رخسار تو بپیشش همه وقت این عجبست

که بر آمد خط مشکین تو زینسان گستاخ

پارسایان ادب رند ندارند نگاه

دیده ام بیشتر مردم نادان گستاخ

باغ رخسار بتان بهر تماشاست کمال

تبری دست برآن سیب زنخدان گستاخ