گنجور

 
کمال خجندی
 

هوس بار گر آزار دل افگار است

نخورد غم دل انگار که با آن یار است

شب وصلت سخن از صبر نگویم که کم است

فتنه شوق چه گویم به تو چون بسیار است

نکند عاشق تالانت ز غم روی تو خواب

عندلیب از هوس گل همه شب بیدار است

از توأم هر شرف و قدر که می باید هست

قیمتی نیست مرا پیش تو این مقدار است

روز وصل توأم از بهر نثار قدمت

کاش سر نیز در میبود چو چشمم چار است

گر چه دیدار تو صد بار شود دیده مرا

دیده را بار دگر آرزوی دیدار است

صوفیان مست شدند از سخنان تو کمال

که در انفاسی تو بوی سخن عطار است