گنجور

 
کمال خجندی
 

من نخواهم ز کمند نو نجات

من نجی من کمد العشق فعات

آن خضر بین که چه بازی خوردوست

لب او دیده و خورد آب حیات

گر الف را حرکت نیست چراست

الف قد نو شیرین حرکات

به جناب شه ما گر برسید

فاقروا فیه رفیع الدرجات

تا دگر از تو برد شیرینی

کوزه آورده بدریوزه نبات

خوش نیامد بر ما آمدنت

تو شهی خوش نبود خانه مات

چون رسی کعبه آن کوی کمال

قدرالفقروقف با لعرفات