گنجور

 
کمال خجندی
 

مطلع حسن جمال است آفتاب روی دوست

حسن مطلع بین که در مطلع حدیث روی دوست

آن خط از رحمت به خط سیر آمد آبتی

از زبان بیدلان تفسیر این آبت نکوست

ورد صبح و ذکر شامم وصف آن رویست و مو

این چه میمون صبح و شام و این چه زیا روی و موست

دل که چون گونیست در میدان عشق آشفته حال

گر بچوگان نسبت زلفت کند بیهوده گوست

سر بلندی بین که باز از دولت رندی مرا

بر سر دوشی که دی سجاده بود امشب سبوست

بی لبت گر شد لبالب ساغر از اشکم رواست

اولین چیزی که رفت اندر سر می آبروست

هر حریفی بیخود از می وز لب ساقی کمال

اهل مجلس سر بسر مست می و او مست دوست