گنجور

 
خواجوی کرمانی

من به قول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوست

کز نکورویان اگر بد در وجود آید نکوست

گر عرب را گفتگوئی هست با ما در میان

حال لیلی گو که مجنون همچنان در جستجوست

چون عروس بوستان از چهره بگشاید نقاب

بلبل ار وصف گل سوری نگوید هرزه گوست

گرچه جانان دوست دارد دشمنی با دوستان

دشمن جان خودست آنکس که برگردد ز دوست

همچو گوی ارزانک سرگردان چوگان گشته‌ئی

سر بنه چون در سر چوگان هوای زخم گوست

کاشکی از خاک کویش من غباری بودمی

کانک او را آبروئی هست پیشش خاک کوست

چشمه‌ی جانبخش خضرست آن‌که آبش جانفزاست

روضه‌ی بستان خلدست این که بادش مشکبوست

چون صبا حال پریشانی زلفت شرح داد

هیچ می‌دانی کز آن ساعت دلم در بند اوست

با تو خواجو را برون از عشق چیزی دیگرست

ورنه در هر گوشه ماهی سرو قد لاله روست