گنجور

 
کمال خجندی
 

گلی چون سرو ما در هر چمن نیست

و گر باشد چنین نازک بدن نیست

به باریکی لبهاش ار سخن هست

در آن سوی میان باری سخن نیست

از آن حلوای لبها صوفیان را

بجز انگشت حسرت در دهن نیست

مرا بیمار پرسی آمد و گفت

بحمد الله که خونه زیستن نیست

نیاساید شهید عشق در خاک

گرش گردی ز کویت به کفن نیست

نشد دل جز میان بار و من گم

به او باشد بنین باری به من نیست

کمال آن مشک مو را نیک دریاب

کزین آهر به صحرای ختن نیست