گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
کمال خجندی
 

گل به صد لطف بدید آن برو پنداشت تن است

شکل خود دید همانا چو ز آبت بدن است

نازک اندام که ز آسیب صبا تاب نداشت

ظلم باشد اگر از برگ گلش پیرهن است

ای گل از سیم بناگوش بشم گیر به وام

مایه حسن و میندیش که قرض حسن است

نکنم جز به خیال قد نو نه دراز

بلبلان را سخن ار هست به سرو چمن است

نیست الا اثر سوز دل و آه درون

بر لب از خال تو این دود که بر جان من است

مشک بر گردن آن ترک خطا نیست

بت چینش مگر آورده خراج ختن است

ز زلف میچکد آب حیات از سخنان تو کمال

سخن این است که گونی تو دگرها سخن است