گنجور

شمارهٔ ۲۲۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

گر یار مرا با من مسکین نظری نیست

ما را گله از بخت خود است از دگری نیست

اندیشه ز سر نیست که شد در سر کارش

اندیشه از آن است که با ماش سری نیست

دی بر اثر او رمقی داشتم از جان

و امروز چنانم که از هم اثری نیست

گفتنی پی هر نیرگی ای روشنی ای هست

چون است که هرگز شب ما را سحری نیست

هر شربت راحت که رسیده از کف خوبان

بی چاشنی غصه و خون جگری نیست

مادام که جان ساکن منزلگه خاک است

دلرا ز سر کوی تو رای سفری نیست

زنهار کمال ار گذری بر سر کویش

از سر گذر اول که ازینت گذری نیست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید