گنجور

 
کمال خجندی
 

عاشقم بر تو ز عاشق کشتنت

دوست کئی تا دوست تر دارم منت

سر طلب از من که آرم در نظر

بر سر آن هم در چشم روشنت

گر دهی خون شکاری غمزه را

من شکار غمزة صید افکنت

ماه دزدی می کند خویی ز تو

زآن در آبد هر شبی از روزنت

دیده ای داریم بر روی نو پاک

باکتر از دید ما دامنت

آستین گر ساعدت پوشد ز ما

خون ما در گردن پیراهنت

میرود زلف تو در خون کمال

خون ناحق میکند در گردنت

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.