گنجور

 
کمال خجندی

سر زلف تو دزد دل های ماست

گر آویزی او را از گردن رواست

به بالای لب نقطة خال تو

خطا نیست آن نکته مشک ختاست

صفاهاست با آن دو رخ دیده را

غباری اگر هست از آن خاک پاست

به دور تو صوفی با پوش شد

که از دست تو پیرهن ها فباست

ز من گفته صبر کن نیم دم

از آن روی چندین صبوری کراست

جدا می کند فرقت جان ز تن

قرارم ز دل نیز این خود جداست

کجا شد دلت باز گفتی کمال

تو خود نیک دانی مرا دل کجاست