گنجور

 
عیوقی
 

سخن بهتر از نعمت و خواسته

سخن بهتر از گنج آراسته

سخن مر سخنگوی را مایه بس

سخن بر تن مرد پیرایه بس

ز دانا سخن بشنو و گوش کن

که نامد گهر ز آسمان جز سخن

سخن مرد را سر به گردون کشد

سخن کوه را سوی هامون کشد

سخن بر تو نیکو کند کار زشت

سخن ره نماید به سوی بهشت

بگفتم به شیرین سخن این سمر

که کس نیست گفته ازین پیشتر

چنین قصه ای را کس از خاص و عام

نگوید بدین وزن و انشا تمام

من و حجره و توبه از شاعری

گسسته شد اندر میان داوری

من از بهر آن افسر سروری

سخن راند خواهم به لفظ دری

سخن بی شک از نظم رنگین شود

عروس از مشاطه به آیین شود

سخن را بیاراست خواهم همی

جمال از خرد خواست خواهم همی

به نظم آورم سرگذشتی عجب

ز اخبار تازی و کتب عرب

چنین خواندم این قصهٔ دلپذیر

ز اخبار تازی و کتب جریر

چو از مکه پیغمبر ابطحی

به یثرب شد و کار دین شد قوی

بگسترد او در عرب دین پاک

سر سرکشان اندر آمد به خاک

زدود از دل کافران کافری

به شمشیر و برهان پیغمبری

همه حی‌های عرب سر به سر

سوی داد و دین آوریدند سر

یکی حی بود اندران روزگار

چو ارژنگ مانی به رنگ و نگار

تو گفتی ز بس نعمت و خواسته

یکی کشوری بود آراسته

بنی شیبه بد نام آن جایگاه

سپاهی درو صفدر و کینه خواه

بدو در دو سالار والامنش

هنرورز و بهروز و نیکو کنش

دو سالار و آن هر دو از یک گهر

برادر ز یک مام وز یک پدر

مر آن هر دو سالار را بود نام

یکی را هلال و یکی را همام

مهین بود بر حسن و بر چابکی

برآمد ذکی از گه کودکی

مر آن را کجا نام او بد هلال

یکی دختری بود حورا مثال

یکی سروبن بود آراسته

بتی چون بهاری پر از خواسته

یکی گوهری بود پر نام و ننگ

یکی گلبنی بود پر بوی و رنگ

مرو را پدر نام گل شه نهاد

که خورشید رخ بود و حورا نژاد

چو گلشاه و چون ورقهٔ تیز مهر

نبود و نپرورد گردان سپهر

چو دو سرو بودند در بوستان

گرازان به کام و دل دوستان

یکی ماه عارض یکی لاله خد

یکی سیم ساعد یکی سرو قد

به یک جای بودند هر دو به هم

که این ابن عم بود و آن بنت عم

ز رفت قضا وز گذشت سپهر

هم از کودکیشان بپیوست مهر

دل هر دو بر یکدگر گشت گرم

روانشان پر از مهر و آزرم و شرم

چنان شد دل آن دو نخل ببر

که نشکیفتند ایچ از یکدگر

نه بی آن دل این همی کام یافت

نه بی این زمانی وی آرام یافت

دل هر دو از کودکی شد تباه

به درمان و حیلت نیامد به راه

چو ده سال پروردشان روزگار

نشاندندشان پیش آموزگار

معلم به تعلیم شد در شتاب

که تا هر دو گشتند فرهنگ یاب

اگر چند در عشق می سوختند

بی اندازه فرهنگ آموختند

چو فارغ شدندی ز تعلیم‌گر

به مهر آمدندی بر یکدگر

به سوی وی این گاه نگریستی

دمی بر زدی سرد و بگریستی

گه آن سوی این دیده انداختی

به ناله دل از غم بپرداختی

چو خالی شدی جای آموزگار

دل آن دو آسیمهٔ روزگار

به شوق وصال اندر آمیختی

فراق از بر هر دو بگریختی

گه این از لب آن شکرچین شدی

گه آن عذرخواهندهٔ این شدی

گه از زلف این،‌ آن گشادی گره

گه از جعد آن، این ربودی زره

گه این شکر ناب آن خورد خوش

گه آن زلف پُرتاب این گیر کش

چو آموزگار آمدی باز جای

شدندی سراسیمه و سست رای

برین سان همی دانش آموختند

به مهر دل اندر، همی سوختند

بر آن هر دو بیچاره از رنج و تاب

سیه بود روز و تبه بود خواب

چو شد عمر هر دو ده و پنج سال

شدند از هنر آفتاب کمال

چو گوهر شدند آن دو اندر صدف

چو خورشید گشتند اندر شرف

هنریاب گشتند و فرهنگ‌یاب

سخنگوی گشتند و حاضرجواب

چنان گشت ورقه ز فرهنگ و رای

که کُه را به نیرو بکندی ز جای

سواری شجاع که به هنگام جنگ

همی خون گرست از نهیبش پلنگ

به قوت سر پیل بر تافتی

به ناوک دل شیر بشکافتی

به شمشیر پولاد بگذاشتی

به نیرو که از جای برداشتی

شجاعی که اندر مصاف نبرد

ز دریا برانگیختی تیره گرد

ابا این همه هیبت و دستگاه

دلش بود در عشق گلشه تباه

شب و روز با مهر پیوسته بود

که از کودکی باز دلخسته بود

به حی خود اندر میان عرب

به بیگاه و گاه و به روز و به شب

بتی بود پر ظرف و پر حسن و زیب

دو چشم از عتیب و دو زلف از نهیب

درفشان مهی بود بر زادسرو

پراگنده بر ماه خون تذرو

فگنده به لولو بر از لاله بند

پراگنده بر سرو سیمین کمند

پراگنده شمشاد را در عبیر

نهان کرده پولاد را در حریر

سمن برگ او زیر مشکین گره

گره بر گره صد هزاران زره

ز عنبر نهاده به گل بر کله

ز سنبل علم بسته بر سنبله

همه روی حسن و همه موی میم

همه زلف تاب و همه جعد جیم

سیه نرگس ناوک‌انداز اوی

بگسترده اندر عرب راز اوی

به حی بنی شیبه در کس نماند

که او نامهٔ عشق گلشه نخواند

شده ورقه مسکین دل سوخته

به دل در ز عشق آتش افروخته

بدان هر دو زیبابت کش خرام

عجب شادمانه دل باب و مام

ز دل دادن آن دو سرو سهی

ز احوالشان یافتند آگهی

چو هنگام بیداری و جای خواب

ندیدند ازیشان ره ناصواب

در هر دو مسکین نگه داشتند

ز هم شان جدا کرد نگذاشتند

دل آن دو بیچارهٔ دلشده

همه روز بودی چو آتشکده

چو شب مایهٔ قیرگون خواستی

فلک را به گوهر بیاراستی

از آرامگه آن دو نخل ببر

برون آمدندی بر یکدگر

گه این بر گشادی بر آن راز خویش

گه آن عرضه کردی برین ناز خویش

گه عشق بر هر دو غم بیختی

گه این زان و آن زین درآویختی

دو غمشان گه عشق گشتی هزار

دو لبشان گه بوسه گشتی چهار

که در دیده شان نامدی هیچ خواب

نرفتی میانشان سخن ناصواب

چو بر سر نهادی فلک تاج زر

شه روم بر زنگ کردی حشر

دو دلسوخته عاشق تیره رای

شدندی به تیمار و غم باز جای

چو از شانزده سالشان برگذشت

همه حال گیتی دگر گونه گشت

غم عشق در هر دو دل کار کرد

مر آن هر دو را زار و بیمار کرد

گل لعلشان شد به رنگ زریر

کُه سیمشان شد چو تار حریر

به سوی پدرشان شد این آگهی

که خمیده گشت آن دو سرو سهی

دل مام و باب ارچه کانا بود

به رنج پسر ناتوانا بود

پسر مر ترا دشمن منکرست

ولکن ز جان بر تو شیرین ترست

چو از حال ایشان خبر یافتند

به وصل دو دلبند بشتافتند

دل و جان از انده بپرداختند

به هر گوشه ای بزم برساختند

بنی شیبه یکسر بیاراستند

کجا سور کردن همی خواستند

به هر جایگه آتش افروختند

بر او عود و عنبر همی سوختند

به شادی همی گردن افراشتند

کجا نعره از چرخ بگذاشتند

غریویدن نای و آواز چنگ

همی رفت هر جایگه بی درنگ

برآمد خروشیدن بم و زیر

ز خاک سیه سوی چرخ اثیر

می لعل رخشنده از سبز جام

چو مریخ می تافت در گاه بام

هنوز آلت عقد ناکرده راست

که از هر سویی غلغل و نعره خاست

برآمد ز گردون و هامون خروش

مصیبت شد آن شادی و ناز و نوش

زمین شد پر از مرد شمشیرزن

که بد پیش شمشیرشان شیر، زن

سپاهی همه سرکش و تیره رای

همه دیو دیدار و آهن قبای

ز بهر شبیخون و از بهر کین

تو گفتی که بر رسته اند از زمین

همه تیغها از نیام آخته

همه کینه و جنگ را ساخته

شب تیره و زخم شمشیر تیز

ازین صعب تر چون بود رستخیز

به کشتن همه گردن افراشتند

کسی را همی زنده نگذاشتند

براندند بر خاک بر سیل خون

شد از خون گردان زمین لاله گون

نخست از بنی شیبه کس نام و ننگ

که با کس نبد ساز و آلات جنگ

گمانی نبرد ایچ کس در جهان

که بتوان بریشان زدن ناگهان

بدین روی غافل بدند آن گروه

که در کین ز کس نامدیشان ستوه

بماندند آن شب همه ممتحن

که بی ساز بودند آن انجمن

هزبر ارچه چیره بود روز جنگ

چگونه کند جنگ بی یشک و چنگ

چو بی ساز بودند بگریختند

تهی دست ابا خصم ناویختند

چو زیشان عدو بی کرانی بخست

ز کین باز کردند کوتاه دست

یکایک به تاراج دادند روی

پراگنده گشت آن همه گفت و گوی

یکی کشوری بود پرخواسته

به چنگ آوریدند ناخواسته