گنجور

 
کمال خجندی
 

گر از شاخ دولت گلی چیدمی

نسیمی ز کوی تو بشنیدمی

به بوی نو جانم خریدی صبا

اگر من بدان دولت ارزیدمی

ز کویت سگی گر رسیدی به من

از آن در حدنی پرسیدمی

دهان و لب از صد شکر شستمی

همه گرد پایش بلیسیدمی

گر این حسن بودی چو زلفت مرا

به گرد رخ خویش گردیدمی

شب و روزه سودای خود کردمی

به رخسار خود مهر ورزیدمی

به آتشکده در جمال بتان

گر از روی نو پرتوی دیدمی

چو زلف تو زنار بر بستمی

دره آتشکده بت پرستیدمی

از آن غمزه گر مست گشتی کمال

چو چشمت به محراب غلطیدمی