گنجور

 
کمال خجندی
 

گر از در به تیم برانی نو دانی

اگر کشته خویش خوانی تو خوانی

مرا گفته خوانمت با برانم

ندانم من اینها تو دائی نو دانی

هنوزت نفشانده جانها ز دامن

ز ما آستین برفشانی تو دانی

هنوزت چکان شیر مادر از

ر ز دل های ما خون چکانی

بها چه پرسی چه داغست این بر دل تو

تو دائی تو خود کرده آن نشانی

چه گونی ضعیفی نوری چیست حکمت

تو دائی طبیبی تو این ناتوانی

کمال از دل ریش دید آشکارا

تر دانی که درمان درد نهانی نو دانی