گنجور

 
کمال خجندی

چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی

درید پیرهن نیکوئی به بد نامی

دلم بشام سر زلف نست و میترسم

که باز بشکنی این آبگینه شامی

یکی که میبرد آرام دل به شیوه چشم

چه چشم دارم ازو شیوه دلارامی

به نکهت سر زلف تو باز دم زد عود

عجب که سوخته و از سر نمی نهد خامی

شبی به حلقة ما ذکر عصمت میرفت

شدند حلقه بگوش تو عارف و عامی

کی که هیچ نبردی حدیث می به زبان

البانو دید و مثل شد بدرد آشامی

کمال اگر ز دهانش نیافتی کامی

مباش ننگدل و صبر کن بناکامی