گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامی

که کبک قهقهه بر خود زند چو بخرامی

ز شرم سر به گریبان فرو برد غنچه

اگر به باغ روی، کان چنان گل اندامی

چو ذره زیر و زبر می شوند مشتاقان

در آن زمان که چو خورشید بر سر بامی

اگر تویی به سرانجام بد ز من خرسند

کدام حال مرا به ز بد سرانجامی؟

به سینه می گذری هر دمی و می سوزی

که آتشی تو، به خاشاک در نیارامی

نگشت سیر ز طوفان آتش شوقت

دلم که بود گوارانش دوزخ آشامی

کسی که لاف زد از سوز عشق شمع وشان

اگر کم است ز پروانه ای، زهی خامی

چرا کشد ز گریبان عشق سر آن کو

نکرده پاره یکی پیرهن به بدنامی

بباز بهر هوس جان به کام دل، خسرو

که هست مر همه را مردنی به ناکامی

 
sunny dark_mode