گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش

چو مست چشم تو گردم مرا که دارد گوش

منم غلام تو ور زانکه از من آزادی

مرا بکوزه کشان شرابخانه فروش

به بوی آنکه ز خمخانه کوزه‌ئی یابم

روم سبوی خراباتیان کشم بر دوش

ز شوق لعل تو سقای کوی میخواران

بدیده آب زند آستان باده فروش

مرا مگوی که خاموش باش و دم درکش

که در چمن نتوان گفت مرغ را که خموش

اگر نشان تو جویم کدام صبر و قرار

وگر حدیث تو گویم کدام طاقت و هوش

مکن نصیحت و از من مدار چشم صلاح

که من بقول نصیحت کنان ندارم گوش

شراب پخته بخامان دل فسرده دهید

که باده آتش تیزست و پختگان در جوش

نعیم روضهٔ رضوان بذوق آن نرسد

که یار نوش کند باده و تو گوئی نوش

مرا چو خلعت سلطان عشق می‌دادند

ندا زدند که خواجو خموش باش و بپوش

میسرم نشود خامشی که در بستان

نوای بلبل مست از ترنمست و خروش

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.