گنجور

 
خواجوی کرمانی

آنچه نماز زنده دلان جز نیاز نیست

و آنرا که در نیاز نبینی نماز نیست

مشتاق را بقطع منازل چه حاجتست

کاین ره بپای اهل طریقت دراز نیست

رهبانت ار بدیر مغان راه می دهد

آنجا مقام کن که در کعبه باز نیست

گرزانکه راه سوختگان می زنی رواست

چیزی بگو بساز که حاجت بساز نیست

بازار قتل باز چو نیکو نظر کنی

صیاد صعوه جز نظر شاهباز نیست

دردی کشان جام فنا کز پی نیاز

جز نیستی بهیچ عطاشان نیاز نیست

محمود را رسد که زند کوس سلطنت

کز سلطنت مراد دلش جز ایاز نیست

عشق مجاز در ره معنی حقیقتست

عشق ارچه پیش اهل حقیقت مجاز نیست

آن یار نازنین اگرت تیغ می زند

خواجو متاب روی که حاجت بناز نیست