گنجور

 
خاقانی

من آن خاقانی دریا ضمیرم

کز ابر خاطرش خورشید برق است

دبیری را توئی هم حرفتم لیک

شعارم صدق و آئین تو زرق است

اگرچه هر دو خون ریزند لیکن

هم از جلاد تا فصاد فرق است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

دلم در بحر سودای تو غرق است

نکو بشنو که این معنی نه زرق است

فراقت ریخت خونم این چه تیغ است

نفاقت سوخت جانم این چه برق است

جهان بستد ز ما طوفان عشقت

[...]

جامی

چو دانا همچو نادان گشته غرق است

ز دانش تا به نادانی چه فرق است

نوعی خبوشانی

به کیش عشق از من تا تو فرق است

کسی داند که در خوناب غرق است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه