گنجور

 
افسر کرمانی

زین شعله که رخسار تو افروخته دارد

پروانه صفت خرمن ما سوخته دارد

شه رسم صف آرایی و لشکر شکنی را

از طرّه مژگان تو آموخته دارد

گنج رخ تو قسمت مار سر زلف است

من مفلس و او سیم و زر اندوخته دارد

هی چاک زنم پیرهن کهنه غم را

هی دست فراق تو ز نو دوخته دارد

دیبای رخت راست خریدار، که افسر

کالای دل و جان همه بفروخته دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

مسکین تن آن کو جگرِ سوخته دارد

چشم و دل بد رأی بد آموخته دارد

نی زهره که در روی دلارای تو بیند

نی دیده که از سوی تو بردوخته دارد

مژگان تو شد بابزن و مرغ دلم را

[...]

قدسی مشهدی

هر لحظه نظر بر دگری دوخته دارد

این دیده چه با جان من سوخته دارد؟

زان شیفته داغ بتانم که چو لاله

اجزای مرا داغ به هم دوخته دارد

با این نگه خیره سر راه چه گیرم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه