گنجور

 
قدسی مشهدی

هر لحظه نظر بر دگری دوخته دارد

این دیده چه با جان من سوخته دارد؟

زان شیفته داغ بتانم که چو لاله

اجزای مرا داغ به هم دوخته دارد

با این نگه خیره سر راه چه گیرم

آن را که خیال نگه، افروخته دارد

قدر جگر سوخته‌ام را نشناسد

جز لاله که او هم جگر سوخته دارد

داغم ز یک اندیشی آن کس که درین باغ

چون لاله همین داغ دل اندوخته دارد

قدسی نه همین فکر تو خام است گه نظم

این سلسله بسیار نوآموخته دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

مسکین تن آن کو جگرِ سوخته دارد

چشم و دل بد رأی بد آموخته دارد

نی زهره که در روی دلارای تو بیند

نی دیده که از سوی تو بردوخته دارد

مژگان تو شد بابزن و مرغ دلم را

[...]

افسر کرمانی

زین شعله که رخسار تو افروخته دارد

پروانه صفت خرمن ما سوخته دارد

شه رسم صف آرایی و لشکر شکنی را

از طرّه مژگان تو آموخته دارد

گنج رخ تو قسمت مار سر زلف است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه