گنجور

 
افسر کرمانی

حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشد

ور میسر گرددم، دیگر تمنایی نباشد

در دلم جز مهر رخسار بتان، چیزی نگنجد

در سرم جز عشق خوبان، شور و سودایی نباشد

باده رنگین ننوشم، کام از ساغر نگیرم

تا به پهلویم، نگار باده پیمایی نباشد

گر پری رویی نباشد، همرهم در باغ و صحرا

خوش به چشمم بی رخ او، باغ و صحرایی نباشد

گل به چشمم خار آید، سبزه همچون نوک نشتر

گر به گرد سبزه و گل، ماه سیمایی نباشد

طرف بستان را نشاید بی نکو رویان تفرج

سایه سروی مجو، تا سرو بالایی نباشد

افسرا، گر خود دلی داری و دلداری نداری

نام دل بر وی منه، کمتر ز خارایی نباشد