گنجور

 
افسر کرمانی

بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما را

که شاید بشنود مرغی دگر افسانه ما را

مرا در بندبند افتاد چون نی آتش غیرت

که سوزد شمع بزم دیگری پروانه ما را

حریفان را پر از صهباست جام عیش و حیرانم

که تا کی بنگرد ساقی تهی پیمانه ما را

مشو ایمن ز زهد عقل، ساقی می پیاپی ده

که این ویرانه آخر بشکند خمخانه ما را

اگر بایست بستن هر کجا دیوانه ای یا رب

به زنجیری ببند آخر دل دیوانه ما را

در این عالم که آب و گل اساس هر بنا آمد

بپا کردند از غم کلبه ویرانه ما را

ز افسر، آخر او را این همه بیگانگی تا کی

خوش آن روزی که سازد آشنا بیگانه ما را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

خدایا درپذیر این نعره مستانه ما را

مکن نومید از حسن قبول افسانه ما را

در آن صحرا که چون برگ خزان انجمن فرو ریزد

به آب روی رحمت سبز گردان دانه ما را

زمین مرده احیا کردن آیین کرم باشد

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
اسیر شهرستانی

هوا گلشن به گلشن می کشد دیوانه ما را

زخون توبه موج گل کند پیمانه ما را

شرابت دام می چیند تغافل جام می بخشد

به ما گر واگذارد دل وفا بیگانه ما را

سپند چشم بدکام دو عالم می توان کردن

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اسیر شهرستانی
حزین لاهیجی

مپرس از شورش صحرای دل دیوانهٔ ما را

نمک سایی بود در دیده کار، افسانهٔ ما را

شراب آتش آلودی، حریفان در قدح دارم

در این محفل که می بوسد لب پیمانهٔ ما را؟

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه