گنجور

 
افسر کرمانی

گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش را

چه دشوار است دست غیر، اگر گیرد گلابش را

اگر ملک دلم ویران شد از دست غمش شادم

که روزی می‌کند تعمیر، شه ملک خرابش را

نمی آرد چرا در حلقه چشم من آن مه پا

به صد عجز و نیاز،‌ آن گه که می بوسم رکابش را

ز لعل لب اگر بخشد شرابم ساقی گل رخ،

من خونین رخ از لخت جگر آرم کبابش را

بجز خون دل عاشق نبد در ساغر ساقی

ز من باور کن ای افسر، که نوشیدم شرابش را