گنجور

 
افسر کرمانی

گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش را

چه دشوار است دست غیر، اگر گیرد گلابش را

اگر ملک دلم ویران شد از دست غمش شادم

که روزی می‌کند تعمیر، شه ملک خرابش را

نمی آرد چرا در حلقه چشم من آن مه پا

به صد عجز و نیاز،‌ آن گه که می بوسم رکابش را

ز لعل لب اگر بخشد شرابم ساقی گل رخ،

من خونین رخ از لخت جگر آرم کبابش را

بجز خون دل عاشق نبد در ساغر ساقی

ز من باور کن ای افسر، که نوشیدم شرابش را

 
 
 
زنده‌رود
صائب

گل‌اندامی که می‌دادم به خون دیده آبش را

چسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را؟

در آغوشِ نسیم ِ صبحدم بی‌پرده چون بینم؟

گلِ رویی که من وا کرده‌ام بندِ نقابش را

به دست غیر چون بینم عنان طفل خودرایی؟

[...]

سیدای نسفی

به دل تا در سخن آورده بودم لعل نابش را

به خود پیوسته می خوردم چو می زهر عتابش را

نهان می داشتم از چشم شبنم آفتابش را

گل اندامی که می دادم به خون دیده آبش را

جویای تبریزی

نخواهم زان گل رخسار برداری نقابش را

که ترسم گرمی نظاره ای گیرد گلابش را

نسیم امروز با بوی که آمد رو به این وادی

که ماند آغوش حسرت باز هر موج سرابش را

نباشد با رم ما برق را لاف سبک سیری

[...]

بیدل دهلوی

لب جویی‌ که از عکس تو پردازی‌ست آبش را

نفس در حیرت آیینه می‌بالد حبابش را

به‌ صحرایی‌ که‌ من در یاد چشمت خانه‌بردوشم

به ابرو ناز شوخی می‌رسد موج سرابش را

هماغوش جنون رنگ غفلت دیده‌ای دارم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
نورس دماوندی

به گلشن بس که دارد غنچه تقلید حجابش را

گل از موج تبسم وا کند بند نقابش را

اگر یک شب سهیل لعل آن مه بر فلک تابد

چو داغ لاله آرد در نظر صبح آفتابش را

چو از خون بهار آن شاخ گل می در قدح ریزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه