گنجور

 
افسر کرمانی

در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را،

به منقار آورد چون برگ گل هر نیش خارش را

نمی‌دانم چه گلزار است این خرم فضا، یا رب

که گوش باغبان نشنیده آواز هزارش را

من آن مرغم که شد آبشخورش در آن گلستانی،

که خون بلبلان چون جوی آب است آبشارش را

فزاید تیرگی در چشم عاشق شعله آن مه،

مگر شمع رخی روشن کند شبهای تارش را

جز این صیاد سنگین دل ما را کشت و رفت آن گه،

پس از کشتن نمی دانم که می بندد شکارش را

به کوی دوست بی سامان، یکی پیک غریب استم،

که از ناآشنائیها، نمی داند دیارش را

دلی کز آفتاب طلعت آن ماه شد غافل

چو بخت افسر و زلف تو دیدم روزگارش را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را

به گلچینان هدر می کرد خون لاله زارش را

نگردد تشنه در گرمای صحرای قیامت هم

به خاطر بگذراند هر که لعل آبدارش را

بر آن کنج دهن از بوسه خوش جا تنگ خواهد شد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
افسر کرمانی

در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را،

به منقار آورد چون برگ گل هر نیش خارش را

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه