گنجور

 
افسر کرمانی

حالت چشم تو و قصه بیماری دل

می توان یافت طبیب از اثر زاری دل

بخت بیدارتو داند که من و مردم چشم

چشم خوابی نکنیم از غم بیماری دل

من و چشم تو و دل هر سه علیل و بیمار

هم مگر لعل تو آید به پرستاری دل

خون شد از بس که غم لعل تو را خورد دلم

نکند لعل تو از بهر چه غمخواری دل

یک گرفتار در این شهر نباشد چه کنم؟

با چنین بی خبران شرح گرفتاری دل

هیچ دانی که چرا از وطن آواره شدم

جای ما نیست درآن زلف ز بسیاری دل

شب نبوده است در آن زلف سیاه پرخم،

که مرا گم نشود جان به طلبکاری دل

هرچه از دوست جفا دید وفا کرد دلم

افسر، آیین جفا بین و وفاداری دل

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

رسته بودم مه من چندگه از زاری دل

از نمکدان تو شد تازه جگر خواری دل

تو همی آیی و صد غارت جان از هر سو

در چنین فتنه کجا صبر کند یاری دل؟

هر کسی با دل آزاد ازین شهر گذشت

[...]

جامی

دوستان چند کنم ناله ز بیماری دل

کس گرفتار مبادا به گرفتاری دل

ای که بر زاری دل می کنی انکار بیا

گوش بر سینه من نه بشنو زاری دل

کوی تو منزل دلهاست کسی چون گذرد

[...]

هلالی جغتایی

نه رفیقی، که بود در پی غمخواری دل

نه طبیبی، که کند چاره بیماری دل

دل بیمار مرا، هر که گرفتار تو خواست

یارب، آزاد نگردد ز گرفتاری دل!

طاقت زاری دل نیست دگر، بهر خدا

[...]

کلیم

خم زلفی است دگر دام گرفتاری دل

که درو موی نگنجیده ز بسیاری دل

راهزن را نبود باک ز فریاد جرس

ترک یغما نکند غمزه ات از زاری دل

دید چون بیکسی ما دل آهن شد نرم

[...]

صائب تبریزی

مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دل

که شب زلف بود زنده زبیداری دل

بند و زنجیر مرا کیست که از هم گسلد

من که آزاد نگشتم ز گرفتاری دل

تیغ خورشید ز خاکستر شب نورانی است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه