گنجور

 
افسر کرمانی

که می‌گوید که من دلبر ندارم

که از زلف بتان دل برندارم

دل صدپاره‌ام را مرهمی کو

که تاب خنجر دیگر ندارم

خوشم با گلستان چشم خونین

که غیر از لاله احمر ندارم

بکش تیغ و بکش بی جرم ما را

بگو پروایی از محشر ندارم

به بالینم بیا تا بر تو ریزم

وجودی را که در بستر ندارم

ز لخت دل کنم جان را مداوا

که دارویی از این خوش تر ندارم

ننوشم بی دو لعلت ساغر می

که خون دل در آن ساغر ندارم

کشد آن ترک بر افسر اگر تیغ،

من از خاک درش سر بر ندارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلمان ساوجی

چو گل بهر نثار ار زر ندارم

همینم بس که درد سر ندارم

جهان ملک خاتون

به عالم غیر تو دلبر ندارم

بجز لطفت کسی دیگر ندارم

گرم چرخ فلک هم دست باشد

من از خاک درت سر بر ندارم

بجز بوی سر زلفت نگارا

[...]

طغرای مشهدی

قبای عافیت در بر ندارم

کلاه دلخوشی بر سر ندارم

صراحی قسمتم درخواب کردن

چو بالین یافتم، بستر ندارم

ندیدم هیچ گه یاری ز کوکب

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از طغرای مشهدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه