گنجور

 
افسر کرمانی

آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش

روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش

گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط

گلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش

گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دل

با مدعی نگویم راز نهان خویش

چون بحر در خروشیم و چون باده ام به جوش

مهر خموشی ار زده ام بر دهان خویش

خاموشیم بود سبب کام مدعی،

از کام بهتر آن که برآرم زبان خویش

بحریم و آتشیم، خروشان و سرکشیم

وز کف نمی دهیم در این ره توان خویش

تا آنکه یار جان و دل از ما کند قبول

افسر، گرفته بر کف دست ارمغان خویش