گنجور

 
افسر کرمانی

فرو ریزم از دوری روی جانان

ز سرچشمه چشم، سیل فراوان

فرو ریزیش، لیک نی قطره قطره

چو از ابر ریزنده، باران نیسان

فرو ریزیش کامد از نیم رشحش

یمین و یسارم، دو موّج عمّان

عجب را که با اینچنین موج دارم

تنی پای تا سر، در احراق نیران

شبی یاد دارم که در کنج خلوت

سری برده بودم فرو در گریبان

همه دستگیرم خیالات دلبر

همه پایمردم سخن های جانان

ز بحر تفکر رسیدم به برّی

که بد عالمش حلقه ای در بیابان

همه خاک او غیرت مشک اذفر

همه ریگ او حسرت درّ و مرجان

فرازش همه توده های زبرجد

نشیبش همه لعل های بدخشان

در آن دشت دیدم روان کاروانی

که چون رهروانش نپرورده دوران

بهر توسنی دلبری روی انور

بهر هودجی مهوشی موی قطران

همه بر ستوران سوار و پیاده

همه بر لب جوی تسنیم، عطشان

همه دهر پیما، ولی پا برهنه

همه ستر بخشا ولی جمله عریان

تنی چند لیکن به جان ها معانق

مهی چند لیکن ز یک خور درخشان

همه پادشاهان در ملک، ملت

همه شهریاران در شهر ایمان

از آن قوم آتش دل و باد جنبش

بگرداب حیرت من خاک بنیان

که اینان چه جمعند، این گونه عاجل

که اینان چه قومند، این سان شتابان

بتأیید عقل و به تسدید دانش

به درک آمدم عاقبت کاین وشاقان

بیابان نوردند منزل به منزل

که شاید ببوسند دربار سلطان

الا ای منیری که از عکس نورت

هویدا به کیهانیان روی یزدان

اگرچه بر ابطال قومی مشعبد

عصا اژدر آورده موسی بن عمران

تو را کلک معجز نگار است بر کف

براین قوم چون دست موسی و ثعبان

تو را نجم رخسار و چشم مخالف

به تمثیل مانا، شهاب است و شیطان

تو را نام در نامه آفرینش

چو نام خدا بر سر نامه عنوان

تو را لفظ معجز بیان در حقیقت

کلید در گنج اسرار قرآن

چو در دشت لفظ از پی صید معنی

در آری سمند سخن را به جولان

فرو ماندش عقل در گام اوّل

چو از سرعت عقل اجساد بیجان

تو را صولجان عزم و گو هفت گردون

قضا پنجه و لامکان سطح میدان

شد از مزرعت حبّه ای رزق موری

خلایق بر آن مور تا حشر مهمان

چرا تا نبوسید خور، خاک پایت

به جان آتش افتادش از داغ حرمان

و از این اضطراب است هر صبح تا شب

ز مشرق به مغرب روان زد و لرزان

الا ای خدیوی که نه کاخ علیا

یکت پله از آستان نگهبان

شنیدم که از کبر قومی سیه دل

ز یک جنس در ذات با جان بن جان

گروهی که ابلیسشان در شقاوت

به مکتب سرا کم ز طفل دبستان

گروهی که بوجهلشان درجهالت

در عجز گویان به تسلیم و اذعان

گروهی که فرعونشان در تکبر

به دربار نخوت یکی عبد فرمان

یکی محفل آراستند از شیاطین

نه شیطان جان، بلکه اشباه انسان

نموده همه با عصا زهر توام

نموده همه درعبا تیغ پنهان

چو برقصد شبل علی، کور موصل

چو بر قتل صهر نبی، شرک شیطان

پس آن قوم بی ننگ و بی عار و بی دین

به محفل تو را خوانده پرخاش جویان

شدی وارد ای شه بر آن قوم پرکین

چو بر اهرمن از کرامت سلیمان

بلی مهر از فیض عامی که دارد

بتابد به حربا و خفاش یکسان

نگویم چه گفتند آن قوم ابکم

که لعنت ابر قول و بر ذات ایشان

به پاداش گفتار آن فرقه دون

که نشناخته بر که بستند بهتان

بر ایشان گروهی عجب شد مسلط

نه رحمی بر اموالشان کرد و نه جان

گروهی ز کُفّار از رحم عاری

نهاده به فجار شمشیر برّان

به هامون روان گشت هر لحظه آمون

ز بس جوی خون گشت جاری ز شریان

نبردند از آن بحر زورق به ساحل

نگشتند از آن لجه ایمن ز طوفان

مگر هر که بگریخت اندر پناهت

شد ایمن که کعبه است ایمن ز حدثان

جهانبان، خدیوا، الا ای که آمد

پناه تو ملجأ گبر و مسلمان

گریزد به حصن ولای تو افسر

هم از کید نفس و هم از شر شیطان

الا تا شررخیز شد نار دوزخ

الا تا فرحبخش شد باغ رضوان

مُحبّ تو را باد نعمت مؤبد

عدوی تو را باد نقمت فراوان

 
جدول شعر