گنجور

 
افسر کرمانی

کنون که عهد ربیع است و روزگار بهار

مرا دلی است به رنج اندر از تغابن یار

بهار پار نبردیم لذت ای همدم

مگر بریم هم امسال لذتی ز بهار

بهار پار مرا بود سیمبر ترکی

فرشته خوی و ملک سیرت و پری رفتار

ز سحر غمزه به تاراج داده صد بابل

ز چین طرّه به یغما سپرد صد تاتار

گسسته بر زبر ماه رشته پروین

شکسته بر سر خورشید طبله زنگار

سفر نمود بناگاه و رفت از بر من

مرا ز رفتن او مانده دل حزین و فکار

شنیده بود که مه را سفر فزاید قدر

سفر نمود مهم تا فزایدش مقدار

سپهر بین که به آیین همسران حریف

چگونه با من و دل باژگونه باخت قمار

گرفته بود دلم با وصال او الفت

بدل به فرقت او کرد الفتم ناچار

کنار من تهی از غم نگشت زآن ساعت

که آن غزال غزلخوان ز من گرفت کنار

بهار طلعت من چون کناره جست ز من

بهار عیش مرا شد خزان رنج دچار

بلی چو شاخ شود منقطع ز ریشه خویش

ورق بخوشد و پژمرده اش شود اثمار

الا چه شرح دهم از غم جدایی او،

که نیست ناطقه را بیش تاب این تکرار

کنون که گاه بهار است و بوستان از گل

چو شاهدی بود از فرق تا قدم به نگار

به جای سبزه و گل در چمن همی گویی،

نهاده طره و رخ لعبتان چین و تتار

صبا نموده عنبر، همی به جیب و بغل

هوا نهفته لادن، همی به گوش و کنار

صفیر مرغ زند روح را صلای بهشت

نسیم صبح دهد مغز را شمیم بهار

چمن ز باد صبا عطر سائیش آیین

صبا ز خاک چمن مشکبیزیش هنجار

به پای سر و بن آواز برکشیده تذرو

به شاخ سرخ گل، آهنگ ساز کرده هزار

تذروگان همه بنهاده چنگ بر حلقوم

چکاوکان همه بر بسته زنگ بر منقار

به چهر سوری افکنده باد سرخ حریر

به جام نرگس شبنم نموده زرد عقار

ز ارغوان و سمن، بس فشانده باد ورق

نهفته جیب چمن را به درهم و دینار

ز برگ لاله عیان، شقه شقه حلّه چین

به جیب غنچه نهان، نافه نافه مشک تتار

دمن چو افسر کاووس پر ز گوهر و لعل

چمن چو پیکر طاووس پر ز نقش و نگار

نهفته تن به نقوش خورنقی بستان

نموده جا به فراش ستبرقی کهسار

ز لاله بستان چونان که پشته پشته عقیق

ز سبزه هامون‌، ز آنسان که کوه که زنگار

سحاب‌، گوهر ریز است و خاک لعل انگیز

چمن زمرّد خیز است و دشت مرجان زار

هوا، معنبر بوی است و باد مشک آیین

زمین منقش چهر است و آب آیینه دار

بنفشه مشک فروش و شکوفه قاقم پوش

نسیم لخلخه سای و سحاب لؤلؤ بار

ز بس به باغ ز خوبان کشمری قامت،

ز بس به راغ ز ترکان خلخی رخسار

نه باغ، بل فلکی و اندر آن ملک انبوه

نه راغ بل ارمی و اندر آن پری بسیار

کجا رواست خدا را، که در چنین فصلی،

جهانیان همه در عیش و من به اندوه یار

خصوص اندوه دلبر که سخت تر رنجی است

که ز آن رهاییم الحق بسی بود دشوار