گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

صدر آزادگان و خواجۀ دهر

که از وجان مردمی شادست

بر سرکان ز وجود او خاکست

در کف بحر با کفش با دست

پیش دستش چو سرو برپایست

اندرین عهد هر که آزادست

ای جوان دولتی که همتایت

مادر روزگار کم زادست

عالم مردمیّ و کشور جود

از دل و همّت تو آبادست

دارم از تو یکی سوال کزو

بر دل من هزار بیدادست

خاطری سخت بلعجب دارم

که از و جان من بفردیادست

نان که دی خورده ام ندارم یاد

که بنزد منش که بنهادست

باز مرسوم جبّه و دستار

که مرا صدر محترم دادست

پنج شش سال رفت از آن تاریخ

این زمانم هنوز بریادست

نیک سرگشته ام در این معنی

هیچ دانی که از چه افتادست؟

بگشا مشکلم که مشکل من

جز که طبع کریم نگشادست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.