گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

هر شبی با دلی و صد زاری

منم و آب چشم و بیداری

بنماندست آب بر جگرم

بس که چشمم کند گهرباری

دل تو از کجا و غم زکجا؟

تو چه دانی که چیست غمخواری؟

آنگه از حال من شوی آگاه

که چو من یک شبی بروز آری

گفتم جان بیار و عشوه ببر

چشم بد دور ازین کله داری

مردمی کن ، مجوی آزارم

که نه کاریست مردم آزاری

بار تو بر دلم خود بود

خشم خوشتر کنون بسر باری

من فراوان کشیده ام غم دل

لیک کم بوده ام بدین زاری

که نه صبر همی کند پشتی

که نه یارم همی دهد یاری

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.