گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

کجایی ای بدو لب آب زندگانی من ؟

کجایی ای غم تو اصل شادمانی من؟

ببوی وصل توام زنده، وز غمت مرده

اگر چه فارغی از مرگ و زندگانی من

بپرس حال دل من بشرح از غم خویش

که آگهست خود از حال سوزیانی من

چنان که بر دل من هست سر گرانی تو

مباد در پی حسن تو دل گرانی من

غریب شهر توام، رحمتی بکن آخر

مکن جفا و ببخشای بر جوانی من

بشهر خویش مرا پاسبان بدند کسان

کنون همه ز پی تست پاسبانی من

بدین صفت که منم از زمانه سر گشته

نبود در خورم این عشق ناگهانی من

ز آب چشم برنج اندرم که هر لحظه

بخلق بر شمرد محنت نهانی من