گنجور

 
کلیم

گر بتحریر ستم نامه هجران آید

خامه ام پیشتر از نامه بپایان آید

بسکه در راه طلب سستی ازو می بیند

جرس از همرهی ناله با فغان آید

از بد و نیک جهان خرم و غمگین نشوم

خار تا زانو و گل تا بگریبان آید

پنجه اش باز فراهم نشود چون شانه

گر بدست کسی آنزلف پریشان آید

بقدمگاه من آید بزیارت اول

گر نسیمی ز سر خار مغیلان آید

کشتی باده عجب گر بسلامت ماند

ساقی از تاب می آندم که بطوفان آید

زینت میکده افزود درش تا بستند

گل بماند چو کسی کم بگلستان آید

از کنارم بسفر رفته جگر گوشه اشک

چاک باید که بپرسیدن دامان آید

سپر عجز بود سد ره حادثه اش

بر سر مور اگر خیل سلیمان آید

گر فلک آب دهد صرفه کند در آتش

باده آخر شود آنروز که باران آید

پای در یوزه کلیم از در افلاک بکش

سرخوش از یک قدح باده بسامان آید

 
sunny dark_mode