گنجور

 
کلیم
 

دلم با چشم تر یکرنگ از آنست

که پای اشک خونین در میانست

بآب تیغ او نازم که در خاک

همان خونابه زخمش روانست

چه طفلست اینکه گاه مشق بیداد

خطش زخمست و لوحش استخوانست

جهد از خاک ما فواره خون

همین شمع مزار کشتگانست

پر و بالم ز سنگ سردمهران

زهم پاشیده تر از آشیانست

زبان و دل یکی گر دست در عشق

جرس را ناله پرتأثیر از آنست

زگریه دامن ما گرچه دریاست

ولی آلوده دامانی همانست

درین وادی منم درمانده، ورنه

بمنزل رفته گر ریگ روانست

ز بس در زیر بار لخت دل رفت

نگه بر دیده ام بار گرانست

اسیر تست دل ور خاک گردد

غبار طره عنبر فشانست

کلیم از هند دلگیری ندارد

پس از الفت قفس هم آشیانست