آن کسوت نازک که بر اندام تو بار است
چون نکهت گل دست در آغوش بهار است
نبود چو حبابش هوس صدر نشینی
آن پاک گهر را که خبر از ته کار است
کس ره نبرد حال سیه روز غمت را
در خویش نهان گشته به رنگ شب تار است
از آتش عشق تو برون آمده بیغش
بر سینه زر داغ توام پاک عیار است
زد دست هوس غیر بر آن سلسلهٔ مو
غاف که سر زلف نکویان دم مار است
گر سیل سرشکم بود از جا عجبی نیست
اینجاست که از ضعف نگه بر مژه بار ا ست
هر قطرهٔ خون بسته ز دم سردی ایام
در پیکر صدچاک تو جویا چو انار است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و لطافت محبوبش اشاره میکند و او را به گل بهاری تشبیه میکند. او از حسرت و غم خود میگوید و بیان میکند که درد فراق محبوب در دلش نهان است. عشقش مانند آتش بر قلبش تأثیر میگذارد و او را داغ و پنهان نگه میدارد. همچنین، شاعر از دستغیر در کوشش برای نزدیکی به محبوبش گله میکند و به تصویر مژههایی اشکآلود به خاطر غم عشق اشاره میکند. در آخر، او به آسیبپذیری خود در برابر گذر زمان و درد عشق اشاره میکند که شبیه به دانههای انار است.
هوش مصنوعی: آن لباس نازکی که بر تن تو نشسته مانند عطر و بوی گل است که در آغوش بهار حس میشود.
هوش مصنوعی: این جمله به این معنی است که وقتی حبابی وجود ندارد، دیگر اشتیاقی به جایگاه برتر و برتری آن گوهر پاک وجود ندارد، چرا که او از سرانجام کار آگاه است.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند غم تو را که در دل نهفته است، درک کند؛ چرا که آن غم به اندازه شب تارگسترش یافته و پنهان شده است.
هوش مصنوعی: من از آتش عشق تو خارج شدهام و بر سینهام نشان درد و محبت تو را دارم. این نشان نشاندهندهای است از خلوص و صداقت درونم.
هوش مصنوعی: از دست آرزوهای دیگران به آن دسته موهایش دست نزن، زیرا سر زلف زیباها مانند دم مار فریبنده و خطرناک است.
هوش مصنوعی: اگر چشمانم از شدت گریه و اندوه پر باشد، عجیب نیست. اینجا جایی است که به خاطر ضعف و ناتوانی، اشکهایم بر مژههایم نشستهاند.
هوش مصنوعی: هر قطرهٔ خونی که در اثر سرما و سختی روزگار به وجود آمده، در بدن تو که پر از زخم و چاک است، مانند دانههای انار جستجو میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هنگام گل و لاله و ایام بهار است
عالم چون رخ خوبان پر نقش و نگار است
نرگس به چمن در صنمی سبز لباس است
سوسن به صف اندر پسری سیمعذار است
خیزید و می آرید که هنگام بهار است
رخسار عروسان چمن همچو نگار است
آن شاخ که بُد عور، کنون مُلحَمپوش است
و آن دشت که بُد ساده، کنون سرّ عذار است
در دامن گلزار، صبا مدخنهسوز است
[...]
ما را هوس صحبت جان پرور یار است
ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است
آتش نفسان قیمت میخانه شناسند
افسرده دلان را به خرابات چه کار است
نی را که نوا از لب یارست به هر حال
[...]
از عکس تنت جیب قبا آینه زار است
پیراهن از اندام تو لبریز بهار است
دایم دم صبح است در اقلیم محبت
آیینه دلان را به شب و روز چه کار است
کرد از ستم آباد شب هجر خلاصم
[...]
اکنون که ز پیریم به عینک سر و کار است
پیوسته دو چشمم به تماشای تو چار است
در دیدهٔ عالی نظران چرخ و کواکب
دودی است که آمیخته با مشت شرار است
در راه تو آنرا که به دریا دل خود داد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.