گنجور

 
جویای تبریزی

آن کسوت نازک که بر اندام تو بار است

چون نکهت گل دست در آغوش بهار است

نبود چو حبابش هوس صدر نشینی

آن پاک گهر را که خبر از ته کار است

کس ره نبرد حال سیه روز غمت را

در خویش نهان گشته به رنگ شب تار است

از آتش عشق تو برون آمده بیغش

بر سینه زر داغ توام پاک عیار است

زد دست هوس غیر بر آن سلسلهٔ مو

غاف که سر زلف نکویان دم مار است

گر سیل سرشکم بود از جا عجبی نیست

اینجاست که از ضعف نگه بر مژه بار ا ست

هر قطرهٔ خون بسته ز دم سردی ایام

در پیکر صدچاک تو جویا چو انار است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حمیدالدین بلخی

هنگام گل و لاله و ایام بهار است

عالم چون رخ خوبان پر نقش و نگار است

نرگس به چمن در صنمی سبز لباس است

سوسن به صف اندر پسری سیم‌عذار است

اثیر اخسیکتی

خیزید و می آرید که هنگام بهار است

رخسار عروسان چمن همچو نگار است

آن شاخ که بُد عور، کنون مُلحَم‌پوش است

و آن دشت که بُد ساده، کنون سرّ عذار است

در دامن گلزار، صبا مدخنه‌سوز است

[...]

ناصر بخارایی

ما را هوس صحبت جان پرور یار است

ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است

آتش نفسان قیمت میخانه شناسند

افسرده دلان را به خرابات چه کار است

نی را که نوا از لب یارست به هر حال

[...]

اسیر شهرستانی

از عکس تنت جیب قبا آینه زار است

پیراهن از اندام تو لبریز بهار است

دایم دم صبح است در اقلیم محبت

آیینه دلان را به شب و روز چه کار است

کرد از ستم آباد شب هجر خلاصم

[...]

جویای تبریزی

اکنون که ز پیریم به عینک سر و کار است

پیوسته دو چشمم به تماشای تو چار است

در دیدهٔ عالی نظران چرخ و کواکب

دودی است که آمیخته با مشت شرار است

در راه تو آنرا که به دریا دل خود داد

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از جویای تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه