گنجور

 
جویای تبریزی

شمعی که مرا روشنی جان تن است آن

زینت ده هر محفل و هر انجمن است آن

دردی که رسد از تو چو جان است عزیزم

داغی که ز دست تو بود چشم من است آن

در موج لطافت شده پنهان تن سیمش

گل پیرهنان! نکهت گل پیرهن است آن

گردد ز نسیم دم سردم متبسم

ای همنفسان غنچهٔ گل یا دهن است آن

امروز درین باغ نباشد به از اویی

چون نرگس و گل چشم و چراغ چمن است آن

خون دل یاقوت چکد از لب لعلش

جویا که گفتار چه رنگین سخن است آن

 
 
 
مشکلات اینترنت
سعدی

در وصف نیاید که چه شیرین‌دهن است آن

این است که دور از لب و دندان من است آن

عارض نتوان گفت که دور قمر است این

بالا نتوان خواند که سرو چمن است آن

در سرو رسیده‌ست ولیکن به حقیقت

[...]

آشفتهٔ شیرازی

شک نیست که شکر لب و بسته دهن است آن

اما نه سزای لب و دندان من است آن

رخساره نگویم که رخت باغ بهشت است

بالای تو طوبی است نه سرو چمن است آن

نرمی تن اوست دلیل دل مسکین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه