گنجور

 
جویای تبریزی

چنان یکباره ترک تیغ باز من برید از من

کز آن قطع نظر خونابهٔ حسرت چکید از من

به نیروی محبت کرد صید خویشتن دل را

بسان دام ماهی هر قدر دامن کشید از من

چنان هر قطره خون دیده ام بر خاک می غلتد

که شد صحرای امکان محشر چندین شهید از من

چرا در عالم دیوانگی نازم ز تنهائی

که وحشت رام من گردید اگر الفت برید از من

همین دل را نه تنها منصب بی طاقتی باشد

که هر عضوی جدا در خون حسرت می تپید از من

شبیه صفحهٔ تصویر گردد پردهٔ گوشش

به یاد عارض او ناله ای هر کس شنید از من

غرور حسن و بیباکی و استغنا و ناز از تو

نیاز و احتیاج و عجز و زاری و امید از من

دلم در دست ناز اوست لوح مشق معشوقی

به هر کس سرگردان شد، انتقام او کشید از من

ز روی غیر چشم لطف جویا بر نمی دارد

نمی دانم نگاه نازپروردش چه دید از من