گنجور

 
جویای تبریزی

نیست تنها بی‌رخت دشمن گریبان ناله‌ام

رخنه اندازد جرس‌آسا به دامان ناله‌ام

همره من گر شوی در گلستان جوش گل است

غنچه را از بس کند خاطر پریشان ناله‌ام

لخت دل با خون حسرت بس که ریزد هر طرف

بی‌تکلف کرده عالم را گلستان ناله‌ام

رخنه می‌اندازدش چون غنچه در جیب و بغل

گر رساند چرخ را دستی به دامان ناله‌ام

نالهٔ نی می‌کند دل را همین سرگرم شوق

می‌شود آتش‌فروز صد نیستان ناله‌ام

دل تپیدن؛ طبل و لشکر؛ فوج غم؛ آهش؛ علم

سوی گردون می‌رود جویا به سامان ناله‌ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

از جراحت‌زار دل چیده‌ست دامان ناله‌ام

می‌رسد یعنی ز کوی گل‌فروشان ناله‌ام

دیده دردآلودهٔ محرومی دیدار کیست

کز شکست اشک می‌جوشد ز مژگان ناله‌ام

همعنان درد دل عمریست از خود می‌روم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
طغرل احراری

بشنود بلبل اگر اندر گلستان ناله‌ام

می‌کند اندر چمن تمهید سامان ناله‌ام

بهر ساز خویش نی از چوب طوبا بایدم

تا رسد در گوش آن سرو خرامان ناله‌ام

عرض مطلب نیست حاجت پیش ارباب کرم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از طغرل احراری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه