گنجور

 
جویای تبریزی
 

نشست و کان کیفیت ازو شد بزم رنگینش

بدخشان می لعلی بود کهسار تمکینش

دل بیمار عشقت را مپرس از صبر و تسکینش

که شد از بیکسی های گرمی تب شمع بالینش

رخش شد محفل آرا شمع را بردار از این مجلس

که باشد چون رگ یاقوت عیب بزم سنگینش

شب هجر تو دشمن خوا باشد چشم گریانم

دهد مژگان بهم سودن فشار چنگ شاهینش

اگر نه تلخی صهبای دوشین مصلحش گشتی

زدی جان را بجای دل تبسم های شیرینش

چنان پرورده آغوش نزاکت در کنار او

که گردد خار پیراهن عبیر بوی نسرینش