گنجور

 
جویای تبریزی

تا یاد ترا کرده دلم راهبر خویش

پر در پر عنقا بپریدم ز بپریدم ز بر خویش

تا بام قفس قوت پرواز ندارم

شرمنده ام از کوتهی بال و پر خویش

پیوند سرین را به میان تو چو بیند

عاشق بود ار کوه نبندد کمر خویش

یکبار به گرد سر او گشتم و چون شمع

گردم همهٔ عمر به قربان سر خویش

جویا شده ام واله این مصرع سالک

‏«طاووس اسیر است به گلدام پر خویش»‏

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قطران تبریزی

دلشاد نشستم بمقام پدر خویش

برغم نکند سرد دلم رهگذر خویش

کز هر چه بگیتی خبر هست بجستم

بسیار ندارم ز بزرگی گهر خویش

گه بوسه ستانم ز عقیقی شکر دوست

[...]

امیر معزی

ای شاه همه عالم و فخرگهر خویش

وی در همه آفاق نموده اثر خویش

از چین و ختا تا به فلسطین که رسانید

جز تو به جوانمردی و مردی خبر خویش

خصمان تورا چون تن و جان در خطر افتاد

[...]

خیالی بخارایی

در عشق از آن خوشدلم از چشم ترِ خویش

کاو صرف رهت کرد به دامن گهر خویش

ما را که امید نظر مرحمت از توست

هر لحظه چه رانی چو سرشک از نظر خویش

زین سان که دلم با سرِ زلف تو در آویخت

[...]

اهلی شیرازی

از حسرت آن لب که نبخشد شکر خویش

طوطی زده منقار بخون جگر خویش

من چون نخورم خون ز جگر گوشه مردم

یعقوب شنیدی که چه دید از پسر خویش

در خاک اگر افکنی از عرش غمم نیست

[...]

فصیحی هروی

کو حوصله تا بند نهم بر نظر خویش

وین شعله کنم صرفه برای جگر خویش

در راه وفا قافله اشک نیازم

هم پی سپر خویشم و هم راهبر خویش

در بزم وفا سلسله طره یارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه