گنجور

 
جویای تبریزی

‏ آتش آهم ز بس گلزار بی نم می شود

برگ گل سنگ ته دندان شبنم می شود

هر کرا در عین اقبال است چشمی بر زمین

چون مه و خورشید چشم اهل عالم می شود

در ریاض بندگی رعناتر از شاخ گلی است

گردنی کز بار تسلیم و رضا خم می شود

هر قدر افزون شود آمال کلفت آورد

آرزو چون جمع شد بالای هم غم می شود

سودهٔ الماس بسریشند اگر با خون دل

بهر زخم سینهٔ عشاق مرهم می شود

بگذرانی گر زدشمن نعمت حسن ادب

می فزاید بر تو چندانی کز او کم می شود

حاصلی غیر از پریشانی نخواهد داشتن

کشت آمالی کز آب روی خرم می شود

عاشقانش را زلعل نو خط خندان او

گلشن امید جویا سبز و خرم می شود