گنجور

 
جویای تبریزی

دگر بوی کبابم از دل آواره می آید

مگر امشب ببزم آن شوخ آتشپاره می آید

چو گل کز باد نوروزی بریزد بر سر خاری

مرا دل بر سر مژگان که نظاره می آید

نشد هموار بر دل در غمش نگریستن زانرو

سرشک از دیدهٔ غمدیده ام همواره می آید

مگر ماه من امشب می شود در محفلم طالع

که هر دم در پریدن دیده چون سیاه می آید

عبث پیش فلک می نالی از بیچارگی ایدل

از این بی دست و پا درد تراکی چاره یم آید

ز برق نالهٔ جانسوز عاشق نرم گردیدن

نیاید ازدل سنگش ز سنگ خاره می آید

بلند و پست دنیا چون کند با بدگهر جویا

کی از سوهان علاج زشتی انگاره می آید

 
sunny dark_mode