گنجور

 
جویای تبریزی

دل عاشق ز منع اشک خونین غرق خون می گردد

کز افشاندن غبار دامن صحرا فزون گردد

سرت گردم بیا بر مردم چشمم ترحم کن

چو داغ لاله تا کی بی تو در گرداب خون گردد

چنین کز بخت برگردیده روگردانم از مقصد

عجب نبود درین ره راهزن گر رهنمون گردد

گرفته کار عشق و عشقبازی در حرم اوجی

که گل بر گوشهٔ دستار من داغ جنون گردد

به آب و دانهٔ اشک و هوای آه در سرها

خیال او چو فیض تربیت یابد جنون گردد

تعجب نیست گر از فیض فاضل خان سخن سنجم

به بزمش هر که جویا راه یابد ذوفنون گردد