گنجور

 
جویای تبریزی

آنکه چون جامی خورد آتش به بزمی در زند

آفت دوران شود گر ساغر دیگر زند

می تواند گشت از خوان که و مه کامیاب

دست تسلیم آنکه دایم چون مگس بر سر زند

می تواند روز و شب تاج سر افلاک بود

هر که استغنا چو مهر و ماه بر افسر زند

مدت ایام دولت پنج روزش بیش نیست

مدعی جویا چو گل گیرم که طبل زر زند

 
 
 
زنده‌رود
اهلی شیرازی

گر کسی از عشق صورت جان گدازد چون هلال

آفتاب حسن معنی حلقه اش بر در زند

تا تو نگدازی چو زر در بوته عشق مجاز

کی شه عشق حقیقت سکه ات بر زر زند

کلیم

زاهد ازتر دامنی دامن چو بر اخگر زند

سبزه جای دود از آتش همان سر بر زند

دود آه عندلیبان آتش صد خرمنست

خویش را از پا در آرد هر که گل بر سر زند

رنگ خجلت از رخ گل تا قیامت ظاهرست

[...]

صائب

در دل شب هر که جامی از می احمر زند

صبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند

وقت رفتن زردرویی می برد با خود به خاک

هر که چون خورشید تابان حلقه بر هر در زند

بایدش اول به گردن خون صدبلبل گرفت

[...]

مجذوب تبریزی

وقت آن شد کز دلم صبح سعادت سر زند

دولت دیدار یارم حلقه‌ای در زند

می‌کشد تیغ آفتاب دولتم تا هم‌چو دیو

خصم بی‌دین رنگ رو را بازد و بر در زند

سرگذشت فیض شب را خوش نویسد تا به زر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه