گنجور

 
جویای تبریزی

در وسعتگه مشرب به رخم واکردند

پردهٔ چشم مرا دامن صحرا کردند

غنچهٔ لاله شد آنروز که خلوتگه داغ

جای خالت به دلم همچو سویدا کردند

عمر بی باکی تیغ مژه های تو دراز

که زهر چاک دری بر رخ دل واکردند

زسرش تا دم آخر نرود درد خمار

بی خود آنرا که ز سر جوش تمنا کردند

منصب سلطنت عالم معنی دادند

مفلسی را که گدایی در دلها کردند

می توان قفل دربستهٔ دل باز نمود

از کلیدی که در میکده را واکردند

به چه نیرنگ ربودند دل از من جویا

این سیه چشم غزالان چه اداها کردند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عبید زاکانی

خسروا پیش که این طاق معلی کردند

سقف این طارم نه پایهٔ مینا کردند

هرچه بخت تو طلب کرد بدو بخشیدند

هرچه اقبال تو میخواست مهیا کردند

جود آواره و مرضی ز جهان گم شده بود

[...]

صامت بروجردی

کوفیان چون به صف ماریه غوغا کردند

بهر تاراج حرم دست ستم وا کردند

هر چه بود از زر و خلخال به غارت بردند

هر چه بد چادر معجر همه یغما کردند

نقد ایمان پی ده روز جهان داده ز دست

[...]

صغیر اصفهانی

از سخن اهل سخن کار مسیحا کردند

بس دل مرده کزین معجزه احیا کردند

از طبیبان بدن علت تن شد زایل

وین طبیبان مرض روح مداوا کردند

تا بفکر تو رسانند سخن‌های دقیق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه