صورت حالش دگرگون شد ز گل رخسارهای
کار دارد با دل مومینم آتشپارهای
العطش گویان ز هر مژگان زبان بیرون فکند
بسکه گردیده است چشمم تشنهٔ نظارهای
یک نگه کافی است چون شمع از برای شش جهت
چشم مستش را که دارد هر طرف آوارهای
رفتی و از خار خارت در چمن گردیده است
چشم تر هر نرگس و هر گل دل صدپارهای
میبرد از خویشتن ما را حنای پنجهاش
میبرد جویا ز دست امشب، حریفان چارهای!



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دگرگونی حال خود در اثر زیبایی و جذابیت محبوبش سخن میگوید. چهرهاش مانند گلی است که دل را به آتش میاندازد و چشمهای او تشنهی دیدار است. او با یک نگاه میتواند تأثیر عمیق بگذارد و روح شاعران را آواره کند. همچنین، شاعر به فقدان محبوب اشاره میکند که خلأ او در دل و چشمانش احساس میشود و این جدایی آنچنان دردناک است که تمامی گلها و نرگسها را تحت تأثیر قرار داده است. در پایان، شاعر از تأثیر مثبت و همزمان حسرت عمیق این عشق بر زندگیاش میگوید.
هوش مصنوعی: چهرهی او به طرز عجیبی تغییر کرده و حالش دگرگون شده است. این تغییرات بهگونهای است که دل عاشق را میسوزاند و به آتش میکشاند.
هوش مصنوعی: چشمم به شدت در انتظار دیدن کسی است و از هر چشمی که به او نگاه کنم، حس عطش و نیاز به تماشا در آن وجود دارد.
هوش مصنوعی: یک نگاه کافی است؛ مانند شمعی که نورش به همه جا میتابد. چشم مستش در هر سو به دنبال آوارهای است.
هوش مصنوعی: تو رفتی و از غم فراق تو، حالا چمن پر شده از اشک چشمان نرگسها و گلها، که هر کدام دلشان پارهپاره شده است.
هوش مصنوعی: حناکاری او ما را از خود بیخود میکند و اکنون که شب است، رقبایمان هیچ راهی ندارند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عقل و جانم برد شوخی آفتی عیارهای
باد دستی خاکیی بی آبی آتشپارهای
زین یکی شنگی بلایی فتنهای شکر لبی
پای بازی سر زنی دردی کشی خونخوارهای
گه در ایمان از رخ ایمان فزایش حجتی
[...]
تاز بازم ایر من در . . . ن هر زن بارهای
زین مناره شبه ابری . . . یگان چون بارهای
بدرگی، سرخی، درازی، کفتهای، آشفتهای
کافری، . . . س دشمنی، . . . ن دوستی، . . . نبارهای
فاخته طوقی، شتر لفجی، غضنفر گردنی
[...]
آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهای
صاعقه است از برق او بر جان هر بیچارهای
چون ز پیش رشتهای در لعل چون آتش بتافت
موج زد دریای گوهر از میان خارهای
این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد
[...]
من کِیَم، بر آستانت خستهٔ بیچارهای
عاشقی سرگشتهای از خان و مان آوارهای
نیست دلجویی که جوید خاطر دلخستهای
نیست دمسازی که سازد چارهٔ بیچارهای
چشم خونبارم اگر بر کوه خونافشان کند
[...]
شد دلم صد پاره و چون لاله بر هر پارهای
سوختم داغی ز عشق آتشینرخسارهای
شد دلم خون تا شود فارغ ز سودای بتان
وه که دارد باز هرسو قصد او خونخوارهای
بهر درمان درد سر دادن طبیبان را چه سود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.