نعیم جنت اگر بیجمال بیچون است
به نزد اهل حقیقت بضاعتی دون است
مرا به روضه رضوان فرو نیاید دل
که مقصد دل عارف جمال بیچون است
مراد عاشق صادق وصال حضرت اوست
و گر نه طبع لئیمان به خلد مفتون است
طمع مدار که راضی شدم به هشت بهشت
که هر دو دوست بجنت به هشت مفتون است
مرا ز لذت وهمی ز عشق باز مدار
چرا که لذت وحدت ز وهم بیرون است
تنعمی که گدایان کوی حق دارند
چه جای ملک سلیمان و گنج قارون است
مرا به دیده ظاهر مبین گرت نظر است
که در صمیم دلم سر عشق مضمون است
تو فیلسوف جهانی حدیث عشق مگو
که وضع دلشدگان بر خلاف قانون است
به استمالت فضل تو واشقم هر دم
که نامه تو سراسر به لطف مشحون است
(جنید) مست و خراب آمد از شراب الست
فغان و سوزش و غوغی او نه اکنون است