گنجور

 
جیحون یزدی

سپهسالار اعظم زد چو اندر مرز ری اردو

قضا را تاب شد از تن قدر را رنگ رفت از رو

ملک حیران که این داور زند آیا کدامین در

دول پژمان که این لشکر چمد آیا کدامین سو

بت من ای مه ارمن برجسم تو جانها تن

غزال آسا و شیر اوژن سنان اندام و جوشن مو

عنان پیچید باز از نو زشهر اسپهد خسرو

تو نیز اقبال آساشو روان اندر رکاب او

به هر جا بایدش خفتان که ورزد رزم در میدان

تواش بر جسم به از جان زره پوشی کن از گیسو

و گر هنگام پیکارش بشمشیر اوفتد کارش

تو برکف گهر بارش بنه تیغ از خم ابرو

ولیک ای لعبت سرکش مخیزاز کاخ بنشین خوش

کزو ار دوست مینووش نشاید فتنه در مینو

تو با این طلعت شایان چو در اردو کنی جولان

ربایندت زمو چوگان چنان کت از زنخدان گو

یکی از چشم تو گویا که هی هی اندر این صحرا

زبخت شاه شد بر ما بپای خویش صید آهو

یکی برقد تومفتون که بخ بخ اندر این هامون

شد از اقبال صدر اکنون معسکر باغی از ناژو

مهین اسپهد اعظم هز بر از دوده آدم

مسالک دان ملایک دم حقایق دان دقایق جو

برایت اندر آن شیرش که ازگردان کند سیرش

کشیده رعب شمشیرش بگرد مملکت بارو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده‌ست او

همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو

همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته

ولی در گلشن جانشان شقایق‌های تو بر تو

حقایق‌های نیک و بد به شیر خفته می‌ماند

[...]

امیرخسرو دهلوی

تو، سلطان، چون گدایان را زکوة حسن فرمایی

مرا این بس که زیر پا شوم هنگام بار تو

مشاهدهٔ ۶ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
شاه نعمت‌الله ولی

به هرحسنی که می بینم جمالش می نماید رو

به معنی دو یکی یابم به صورت گرچه باشد دو

به من گر شاهد معنی نماید رو به صد صورت

به صد صورت مرا حسنی نماید روی او نیکو

بیا تو آینه بردار و روی خود در آن بنما

[...]

سلطان باهو

یقین دانم درین عالم که لا معبود الا ھُو

ولا موجود فی الکونین لا مقصود الا ھُو

چو تیغ لا بدست آری بیا تنها چه غم داری

مجو از غیر حق یاری که لا فتاح الا ھُو

بلا لا لا همه لا کن بگو الله والله جو

[...]

سیدای نسفی

شبی افتاده می رفتم به طوف کعبه آن کو

به گوش هوشم آواز پیاپی آمد از یکسو

اگر پرسد مرا ای سیدا آن تندخو بر گو

نمی دانم نظیری کیست چون می آمدم زان رو

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه