گنجور

شمارهٔ ۵۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

گرم رسد ز زنخدان تو هزار آسیب

زهی محال که دندان کنم چو سین زان سیب

ذقن بپوش چو بر من گذر کنی که مباد

ز برق آه من آن سیب را رسد آسیب

به زیب جامه چه حاجت تو را که می گیرد

قبای دلبری از قد جامه زیب تو زیب

عنان ناز به کف تا سواره بگذشتی

نماند عقل مرا پای در رکیب شکیب

نکرد میل به طوبی سرشکم از قد تو

اگر چه می رود آب از فراز سوی نشیب

نه ایمنند ز تو طایران سدره نشین

چنین که حلقه زلفت نهاد دام فریب

پس از لقای تو جامی همی رمد ز رقیب

چو کرد خو به فرشته خورد ز دیو نهیب



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن