جهانی تازه شد از فیض تو ای ابر نوروزی
من لب تشنه را تا چند بهر قطره ای سوزی
سیه شد روز من زین غم که گیرم زلف شبرنگت
نمی دانم که این دولت کیم خواهد شدن روزی
ز تاب خشم رخ افروختی و آتش زدی در من
معاذالله اگر بار دگر این آتش افروزی
ز چشمت دلبری آموختی دل از همه بردی
چه باشد کز لب جانبخش خود دلداری آموزی
سلیمانی به ملک نیکویی خاتم لب لعلت
مبادا دیو را بر خاتم لعل تو فیروزی
مشو آهوی دام هر کس آن به کاندرین صحرا
کمند همت اندازی و صید عزت اندوزی
ز چاک جیب جان جامی کنی گم نقد عمر آخر
برآن چاک ار نه از دامان وصلش وصله ای دوزی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر لحظهای از شوق و درد عاشقانه را توصیف میکند. شاعر از وجود معشوق، که به او شبیه ابر نوروزی است، به عنوان منبع فیض و زندگی سخن میگوید. او خود را تشنهی محبت میبیند و از غم جدایی و عدم دستیابی به زلف معشوق رنج میکشد. شاعر از آتش عشق و تأثیر شگرف آن بر دلش میگوید و نگران است که بار دیگر احساساتش به آتش بیفتد. او همچنین به قدرت و زیبایی معشوق اشاره میکند و پیشنهاد میکند که معشوق، خود را در دام عشق دیگران نیندازد و از محبت خویش نسبت به او بکاهد. در نهایت، شاعر به ارزش عمر و عشق اشاره میکند و به دنبال وصالی از معشوق است که به روح او معنا ببخشد.
هوش مصنوعی: جهان به واسطه وجود تو، ای ابر بهاری، دگرگون شده است. من که تشنهام، تا چه زمانی باید به خاطر یک قطره آب تحمل کنم و بسوزم؟
هوش مصنوعی: روزگار من به خاطر این غم تیره و تار شده است. نمیدانم چه زمانی میتوانم زلفهای سیاهتو را به دست بیاورم.
هوش مصنوعی: به خاطر خشم و ناراحتی تو، چهرهات به سرخی درآمد و در دل من شعلهای برپا کردی. خدا نکند که اگر دوباره این شعله را برافروزی، چه بر سر من خواهد آمد.
هوش مصنوعی: از چشمانت زیبایی و دلربایی را یاد گرفتی و دل همه را از آنها ربودهای. چه چیزی میتواند بهتر از این باشد که از لبهای بخشایشگر خود به دیگران محبت و دلداری بیاموزی؟
هوش مصنوعی: سلیمان با زیبایی و نیکی، باید از لب لعل تو دوری کند تا دیو، در زیور و قدرت تو تسلط نیابد.
هوش مصنوعی: به دام هر کسی نرو، بلکه مانند آهویی آرام و مستقل در صحرا بگرد. با تلاش و بلندپروازی خود، به دنبال کسب عزت و مقام والا باش.
هوش مصنوعی: از طریق چاک جیب خود، از جانت مقدار کمی را خرج میکنی و در آخر عمر، همهی سرمایهات را روی آن چاک میگذاری، مگر اینکه از دامان وصال او، چیزی نصیبت شود که به تو وصله بزند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به پیروزی شدی شاها که بازآیی به پیروزی
سر هرکس تو افرازی دل هرکس تو افروزی
امیران چون شب تارند و تو ماننده روزی
نگردد از تو هرگز دور بهروزی و پیروزی
به رسم خسروان باشی و کین راستان توزی
[...]
هوس پخته ست این پروانه بهر خویشتن سوزی
بیا و خانه روشن کن ز بهر مجلس افروزی
چه آتش می زنی زینسانم، ای دور از تو چشم بد
دل و جان است آخر نی سپند است این که می سوزی
گر از بی مهری چشمت گله کردم بنامیزد
[...]
ز سودای رخ و زلفش، غمی دارم شبانروزی
مرا صبح وصال او، نمیگردد شبی روزی
نسیم صبح پیغامی به خورشیدی رسان از ما
که با یاد جمال او، شب ما میکند روزی
بجز از سایه سروش، مبادم هیچ سرسبزی!
[...]
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
[...]
وصالت عمر جاوید است و بخت سعد و فیروزی
مبارک صبح و شام آن، که شد وصل تواش روزی
بیا ای رشک ماه و خور! شبی با ما به روز آور
که داد اندیشه زلفت شبم را صورت روزی
مکن دعوت به شبخیزی و تسبیح، ای خرد ما را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.